تبليغاتX


♥ღღکرشمه دختر اردیبهشت ღღ♥

اثباب کشی

 

توجه       توجه        توجه

 

    این وبلاگ به آدرس زیر

 

 

 

           انتقال یافت

 

 

www.meshianehkereshmeh.blogfa.com


 

نوشته شده توسط کرشمه در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت


شکارچی

 

يه پيرمرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد

وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:"هيچوقت به اين

خوبينبودم. تازگيا با يه دخترخانم 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و

 كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظر شما چيه دكتر؟ "

 

 


دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم.

 من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو

براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس

عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي

جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يكدفعه از پشت درختها يه پلنگ وحشي

ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و

 نشونه مي گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

 

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!

 


 
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد اتفاقي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته باش!


 

نوشته شده توسط کرشمه در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 2:13 موضوع | لینک ثابت


من اومدم

 

             

           سلاااااااااااااااااااااااااااااام

 

              من دوباره برگشتم...

 


 

نوشته شده توسط کرشمه در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 12:36 موضوع | لینک ثابت


عسل ......

 
 
الف) بخاطر نور آفتابی که به گلها می خورد 
 
 
 
ب) به خاطر اینکه گرده گلها به طور طبیعی زرد رنگ است 
 
 
ج) به خاطر اینکه به این صورت ساخته می شود 
  
4) نمی دانم؟؟؟!!
 
 

پاسخ را می توانید انتهای پست پیدا کنید.


قدری پایینتر

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
 
فقط کمی پایینتر

   big grin   big grin   big grin   big grin   big grin   big grin   big grin   big grin   big grin  

.

.

.

.

.

.

.
.
.
.
.
.
.
..
 

The image “http://tinypic.info/files/zjdxmrnjgbej01f0md7b.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


چرا عسل زرد رنگ است؟ 


 

نوشته شده توسط کرشمه در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت


اطلاعیه و شروط یک آقا برای ازدواج

 

                          اطلاعیه  و  شروط  یک  آقا  برای  ازدواج

 

 

 

از کلیه دوشیزگان قدبلند زیباروی واجد شرایط زیر تقاضا داریم تقاضانامه‌ها و رزومه خود را جهت ربودن دل بنده به صورت پیغام در قسمت نظرات یا به وسیله ایمیل به نشانی بنده بفرستند.

 

بدیهی است پس از انجام بررسی‌های کامل، نام افراد دارای صلاحیت به وسیله همین تریبون اعلام خواهد شد

 

نکته: ما تو کارمون پارتی بازی نداریم، یعنی لطفا از قرار دادن پول نقد در نامه یا پیغام خود بپرهیزید و هی نگید ما فامیل فلانی هستیم

شرایط پذیرش

 

1. سن بالاتر از 18سال و کمتر از 22سال باشد.

 

2. قد کمتر 165سانتیمتر و بالاتر از 175سانتیمتر نباشد.

 

3. افراد خیلی ترکه‌‌ای و زیادی چاق قابل پذیرش نیستند. (چون من حوصله رژیم چاقی و کلاس لاغری ندارم)

 

4. هر وقت من خواستم می‌ریم هر رستورانی که من گفتم. آبگوشت، کوفته، کله‌پاچه و میرزاقاسمی با کلی سیرترشی دوست دارم.

 

5. اهل کادو خریدن و هر روز لاو ترکوندن نیستم


6.اگر خدای نکرده، زبانم لال، خدا اون روز زو نیاره که ازدواج کردم و وبال گردنم شدی، مامانم اینا و مامانت اینا نداریم. خوشم نمیاد.

 

7. عمراً نفقه بدم. چهارده‌تا هم بیشتر مهر نمی‌کنم.

 

8. باید یک جایی کار کنی، یک کاری هم واسه عصر من گیر میاری چون حوصله مسافرکشی و رانندگی ندارم

 

9. بابات باید پولدار باشه تا من در صورت لزوم بتونم بتیغمش.

 

10. پول اضافی ندارم بایت پوشک کامل بچه بدم. می‌ری کهنه و لاستیک می‌خری، خودت می‌شوری.

 

11. به مامانت می‌گی سیسمونی خوب بیاره

 

12. باید خوشگل باشی چون پول واسه لوازم آرایش نمی‌دم.

 

13. موهای وزوزی نباید داشته باشی، چون نرم‌کننده ایرانی الآن شیشه‌ای هزار تومن شده.

 

14. موهای خرمایی و مشکی رو ترجیه می‌دم.

 

15. نباید ورزشکار باشی چون قدرتت خیلی زیاد می شه !.

 

16. اگه سر کار بری یا کاری داشته باشی نباید دیرتر از 5 خونه باشی.

 

17. از الان باید کلاس آیروبیک بری تا چندسال دیگه بد هیکل نشی، پولشم از بابات بگیر. من 10سال دیگه زن شکم گنده نمی‌خوام

 

18. باید فال قهوه بلد باشی بگیری، چون من دوست دارم.

 

19. مانتوی تنگ نمی‌پوشی.

 

20. دوستات رو هم هر روز نمیاری خونه. فهمیدی.

 

21. یک ماشین ظرف‌شویی هم قاطی جاهازت بذار. دوست ندارم پوستم خراب بشه.

 

22. لازم نیست واسه یک خونه 50متری، جاهاز خونه 200متری بخری.

 

23. من مبل تختخواب شو دوست دارم

 

حالا در خدمتیم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

به نظر شما شرطی مونده ؟

 


 

نوشته شده توسط کرشمه در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت


تولد تولد تولدم مبارک

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که انتظارش

 

 

 را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی

 

 

تا می توانی:

 

 

                  زیبا برقص!

 

 

                                 "تولدم مبارک"

 

 

 

                               

                                                    

                               

 

 

                                        

 

 

 

           

 

     امروز تولدمه.... ۱۷ سال پیش من در

 

تاریخ ۱۱/۲/۱۳۷۰ توی روز طلاییییییی به

 

دنیا اومدمممممممممم         

 

          

        

                                               

                                                  

                                      

            


 

نوشته شده توسط کرشمه در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت


مسابقه یک میلیون دلاری

مسابقه یک میلیون دلاری


فردي در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده‌است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد.

سوالات :

1)  جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟

الف: 116 سال

ب: 99 سال

ج: 100سال

د: 150 سال

او نمی تواند به سوال جواب دهد.

--------------------------------------------------------------------------

2)  کلاه‌های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟

الف: برزیل

ب: شیلی

ج: پاناما

د: اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک می‌کند.

--------------------------------------------------------------------------
3)  روس‌ها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟

الف: ژانویه

ب: سپتامبر

ج: اکتبر

د: نوامبر

خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.

-------------------------------------------------------------------------

4)  اسم شاه جرج ششم چه بود؟

الف: ادر

ب: آلبرت

ج: جرج

د: مانوئل

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت می‌کند.

------------------------------------------------------------------------


5)  نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟

الف: قناری

ب: کانگارو

ج: توله‌سگ

د: موش

------------------------------------------------------------------------

در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می‌دهد.


جواب‌ها:

اگر خیلی خودتان را گرفته‌اید که همه جواب‌ها را می‌دانید و به این دوست بنده خدا کلی خندیده‌اید، بهتر است اول جواب‌ها را مطالعه کنید:


1: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید (۱۳۳۷-۱۴۵۳)

2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.

3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.

4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد.

5: توله سگ، اسم لاتین آن. Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ


 

نوشته شده توسط کرشمه در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 5:56 موضوع | لینک ثابت


<<خدايم لابه لای طوفان بود>>

 
 
 
پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری
 
 
ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار
 
 
 نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز
 
 
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
 
 
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی
 
 
سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
 
 
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار
 
 شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس
 
 
 گردنی خدا بود که گردنت را شکست
 
 
 
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن
 
 
 است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز
 
 
 می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی
 
 
آن را از کفم نمی برد
 
 
 
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
 
 
 
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز
 
 
 داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
 
 
 
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من
 
 
به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو  دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر.
 
 
 مجال ازمون و خطا اين همه نيست
 
 
 
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهلی درخت به نور
 
 
 برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی
 
 
عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت
 
 
 
من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
 
 
 
مطمئن تر، دختر هابيل
 
 
 
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر
 
 
 است
 
 
 
 
 
 
 
      اميدوارم يكم به خودمون بيايم و دنيا رو واضح تر ببينيم


 

نوشته شده توسط کرشمه در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت


من رسیدم

 

 

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که

 ان هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند .

نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه

شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ،

زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این

فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر

میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش

 میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش

 میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

 


گیرنده : همسر عزیزم

 


موضوع : من رسیدم

 


میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا

کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته .

من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو

به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر

باشه . وای چه قدر اینجا گرمه

 


 

نوشته شده توسط کرشمه در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت


نامه ي يک پسر به پدر خود (اینم یه جورشه)

   

 

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت

خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش

 گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني

 پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

 

پدر عزيزم،


با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر

 جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو

بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است،

اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش،

خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از

من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy

 به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل

 داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي

 داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه

ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم،

 و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام

 كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم

 بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره.

 نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك

 روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي

 زيادت رو ببيني.


با عشق،


پسرت،


John

 

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو

 خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي

 بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم!

 هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

 

        


 

نوشته شده توسط کرشمه در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 2:23 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuseThis page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting